تبليغاتX
๑۩۞۩๑ عشق چیست ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ عشق چیست ๑۩۞۩๑

عشق، سرطان دوست داشتن است

جدایی

 

اي كه چشم روشنت را سايه هاي غم گرفته

قلب تو از رفتن من اين چنين ماتم گرفته

بعد من روزي پريشان مي روي تو پري من

تا بسازي از سكوتت قصه و افسانه ي من

ياد  روزهاي  آشنايي  و  جدايي

چشم تو غمگين تر از باران گريه ست

مي فشاني اشك حسرت در غم عهد شكسته

ديگر از گريه چه حاصل بين ما دريا نشسته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:59  توسط محمد  | 

عشق یعنی همه چیز !

بین من و تو فاصله یعنی عشق

حتی فراق و حوصله یعنی عشق

نقد دلم به نسیه ی دیدارت

زیبای من ! معامله یعنی عشق

ناکام مانده جبر زمان ، حتی

در حل این معادله ، یعنی عشق

بار دگر مرا متولد کرد

قابلترین قابله یعنی عشق

شوری فتاده در همه ذرات

آغاز فصل چلچله یعنی عشق

یک نیمه شب به پای دلم بنشین

راز و نیاز و نافله یعنی عشق

من این غزل به وزن تو می گویم

با قیمتی ترین صله یعنی عشق

باید تلافی شب هجران کرد

روز وصال هم گله یعنی عشق

باید رسید ، مسلک ما این است

صحرا و خار و آبله یعنی عشق

تنها هدف ، خرابی دلها بود

طوفان و سیل و زلزله یعنی عشق !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:18  توسط محمد  | 

لحظه ی آبی عشق

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 18:15  توسط محمد  | 

رنج دنباله دار

 

غریب است و بیمار و تنها ، دلم

کجایی که جا مانده اینجا  ، دلم

ز جور تو نشکسته و بشکند

از این عشق فولادی اما دلم

من امشب صدا می زنم ناله را

مبادا غریبی کند با دلم

به حدی خبر دارم از درد هجر

که می سوزد از داغ فردا دلم

شب ممتد و رنج دنباله دار

پریشان منم ، نا شکیبا دلم

چه گویم من از سردی مهر او

که می لرزد از غم ، سرا پا دلم

افق دور و مه دور و او دورتر

به داد دلم رس ، خدایا دلم

شدم بینوا تا در این بی کسی

به حال دلم سوخت یکجا دلم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:52  توسط محمد  | 

اشک انتظار

می خواستم که عقده ی دل وا کنم ، نشد

نفرین بر این سکوت غم افزا کنم ، نشد

می خواستم که در غم عشق تو سالها

فکری به حال این دل تنها کنم ، نشد

می خواستم شبی به خیال تو تا سحر

دل را اسیر وعده ی فردا کنم ، نشد

می خواستم هنر کنم و پیش طاعنان

عشق و فراق را همه حاشا کنم ، نشد

می خواستم به خاطر تار شکسته ام

تاری ز گیسوان تو پیدا کنم، نشد

می خواستم که کاسه ای از شربت جنون

خیراتی قبیله ی لیلی کنم ، نشد

می خواستم به گوشه ی زندان انتظار

پلک حریص پنجره را وا کنم ، نشد

می خواستم به یاد غرور شکسته ام

آیینه را فدای تماشا کنم ، نشد

می خواستم که نگذرم از آبروی ایل

ترک دل فراری و رسوا کنم ، نشد

می خواستم به شیب جنون زودتر رسم

یعنی که پشت فاصله را تا کنم ، نشد

می خواستم ز روزن غربال اعتماد

با آبروی ریخته سودا کنم ، نشد

می خواستم که غنچه ی شبنم ندیده را

با اشک انتظار ، شکوفا کنم ، نشد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 20:44  توسط محمد  | 

بخاطر تو ...

 

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:42  توسط محمد  | 

تو....!!!!!

آغاز من، تو بودی و پایان من تویی

آرامش پس از توفان من تویی

حتی عجیب نیست، که در اوج شک وشطح

زیباترین بهانه ایمان من تویی

احساسهایی ازمتفاوت میان ماست

آباد از توام من و، ویران من تویی

آسان نبود گرد همه شهر گشتنم

آنک، چه سخت یافتم :«انسان» من تویی

پیداست من به شعله تو، زنده ام هنوز

در سینه من، آتش پنهان من تویی

هر صبح، با طلوع تو بیدار می شوم

رمز طلسم بسته چشمان من تویی

هر چند سر نوشت من و تو، دوگانگی است

تنهای من! نهایت عرفان من تویی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:40  توسط محمد  | 

عشق تو شور بودنه مثل نیازم به نفس

تموم این ستاره ها،نذر تو و نگاه تو

تموم گریه های من ،بدرقه ی یه آه تو

رنگ تو ،رنگ آرزوست!بانی التهاب من

بیا و هر لحظه بیا،تولحظه های خواب من

خالق سادگی تویی !معجزه ی همیشگی

دست منو محکم بگیر،تو این شبای خستگی

بلور خوش رنگ شبی ،وقتی که شب نشین ،منم

با تو به دیوار جنون،رنگ ترانه میزنم

فاتح قلب آسمون!تکیه بزن به شونه هام

واسه یه بارم که شده بگو هنوز ترو میخوام

تکرار این احساس خوب،کار همیشگی ماست

ترانه،آغاز تو نیست !ترانه ،تکرار شماست

دوباره باز از سر نو،عاشق تو میشم وبس

عشق تو شور بودنه مثل نیازم به نفس

همزاده ی ستاره ها میلاد تو آغاز ماست

همیشه بی ستارگی،تعبیر خواب عاشقاست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:37  توسط محمد  | 

عطر گندم!

عطر گندم میده دستات ! چشمات از جنس بهاره !

با نم بارون چشمات ، خیس میشه ابر وستاره !

پشت مکث عاشقونت ، یه بغل گلایه داری !

کاش می شد برای یک بار ، سر رو شونه هام بذاری!

تازه ای ! تازه ی تازه! تازه تر از یه تولد!

کاش دل ساده و تنهام ، این جو عاشقت نمی شد!

ته آسمون چشمات ، خونه امن غروبه!

غم سنگین نگاهت ، واسه گریه هام چه خوبه!

چتر دستاتو رها کن روی گونه های خیسم !

تا نفس تو سینه دارم فقط از تو می نویسم !

پشت اون نگاه داغت ، یه زمستون بلنده !

می دونم که غصه داری ، گر چه اون لبات می خنده !

نذار فاصله بیوفته ، بین تو با این ترانه !

واسه زنده بودن من ، تو شدی تنها بهانه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:45  توسط محمد  | 

میثاق های عشق ...

 

برای امروز و فردا عهد می بندم نهایت شادی را به تو هدیه کنم. عهد می بندم نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتماد ، بلکه حیات تو را با رشد و ژرفای بیشتری غنا بخشم. عهد می بندم هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم بلکه تغییراتی را که خود می پذیری بپذیرم و محبت تو را می پذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم ، چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:41  توسط محمد  | 

ترویج گل و لبخند

        

از امشب ، صبح هم ، هر روز همگام تو خواهد بود

طلوع آفتاب از مشرق بام تو خواهد بود

سرور کودکی ها و غرور شاعری هایم

همه در سایه ی انعام و الهام تو خواهد بود

در این دنیای بی نیلوفر و غوغای شور و شر

دل طوفانی ام ، بودای آرام تو خواهد بود

دگر سوگند من ،در لحظه های صادق مستی،

، به نام با شکوه تو قسم ! ، نام تو خواهد بود

شگفتا کیستی ؟! پیغمبری در هیئت یک مرد

که ترویج گل و لبخند ، پیغام تو خواهد بود

لبم را جرعه ای از خویشتن نوشاندی و ، اینک

تمام مستی ام ، لبریز از جام تو خواهد بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 16:10  توسط محمد  | 

تو را به عشق قسم می دهم

                                           

تو را به عشق قسم می دهم ، بمان با من

بمان و باز هم از عشقمان بخوان با من

قلندرانه بمان زیر سقف بی سقفیم

بمان ، که نیست از این بهتر آشیان با من

مرا به خوشه ی گندم ، به عشق ، می خوانند

در این بهشت ، تو هم باش میهمان با من

به دستهای تهی دستی ام چه می خندی؟

که سالهاست ، قرین است رنج نان با من

پرنده بودم از این پیشتر ، ولی امروز

چه مانده با من ؟ حسرت بر آسمان با من

هزار پنجره چشم گشوده ، می دیدند

که صبح ، می شود آغاز همچنان با من

زمانه ، روح مر ا سخت زخم آجین خواست

به کینه خاست زمانه ، کران کران با من

بمان کمی دگر ، انگار ، زخمها کاری است

بمان که می روم از دست تو ، بمان با من !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 22:9  توسط محمد  | 

شقایق

       

با شقایق می توان در بزم گل پروانه شد

با غریبی ، بی کسی ، بیگانه بیگانه شد

با شقایق می توان تا مرز دل پرواز کرد

با شقایق می شود با عشق هم ، همخانه شد

شاهدان عشق مرا دیوانگی پنداشتند

با شقایق می توان دیوانه دیوانه شد

چهره ی گلها زشادی رنگ مستی گرفت

چون شقایق جام بزم مستی ، مستانه شد

چون عروس باغ ، صورت را به نامحرم گشود

قصه ی ما با شقایق قصه ای جانانه شد

قصه ی عشق من و او قصه ای کوته نبود

داستان عشق ما ، زیباترین افسانه شد

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 22:6  توسط محمد  | 

دست نگهدار !

                                           

برای آخرین بار ، ستاره ! دست نگهدار!

فرصت تازه می خوام ، قبل از خدا نگهدار!

در حق چشمای تو ، این دل خسته ، بد کرد!

دست نوازشت رو ، پس زد و ساده رد کرد!

یه وقت دیگه می خوام واسه دوباره ساختن!

این خواهش و رد نکن ، ای گل هستی من !

نگو خدا نگهدار ! ستاره ! دست نگهدار !

نذار که جون ببازه یه عاشق بی قرار!

به تو قسم که این بار ، گریه ت نمی شه تکرار!

دیگه نمی شه تکرار ، اون همه اشک تب دار!

می خوام دوباره با تو ، یه شعر نو بسازم !

نذار به جرم دیروز ، امروزم و ببازم !

فرصت تازه می خوام تا با تو پر بگیرم!

من هنوزم می تونم به پای تو بمیرم !

گناه دیروزمو ، ببخش و بگذر از من !

هنوز مجالی مونده برای عاشق شدن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 9:6  توسط محمد  | 

از سکوت سنگ و بهت خاک

          

من که از تمامی پرنده ها رها ترم

با تو و هوای آبی تو ،  آشنا ترم

بی دلیل نیست سر به خاک تو نهادنم

گرچه از ستاره های دور هم ، فراترم

تا تو لب به گفتگوی عاشقانه وا کنی

از سکوت سنگ و بهت خاک ، بی صداترم

از صفای پنجره ، هوای کوچه ، ساز عشق

آسمان ترم ، زمین ترم ، نواترم

آه... ای بزرگوار و تا همیشه ماندگار !

با تو من ، ز آیینه ، ز آب ، با صفاترم

ای حضور تو ، حضور شعر های بی دریغ

با تو من غزلتر ، عاشقانه تر ، رساترم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 9:3  توسط محمد  | 

هیشکی فکر ما نیست

        

 

وقتی غصه من و تو ، این شبای بی کسی نیست

حتی وقت گریه هامون ، دیگه شونه ی کسی نیست

یعنی انتهای راهیم ! یعنی گریه ، بی علاجه !

یعنی حتی نفسامون ، توی بازار حراجه !

وقتی دستای من وتو ، دوره از نبض ترانه

وقتی جمله ها می میره ، تو سکوتی عاشقانه

یعنی تنهاییم و تنها ! یعنی هیشکی فکر ما نیست!

یعنی درد امشب من ، غم هر شب شما نیست!

از یکی شدن چه دوریم ! لهجه ها خیلی غریبه!

قصه ها خالی خالی ، از تب عطر یه سیبه !

باید از پیله جدا شد ! فصل پروانه رسیده !

اگه دستامو بگیری ، آخر قصه سپیده !

باید از نو ، شعله ور شد ! زد و عاشق سحر شد!

توی بی تابی فانوس ، شعر مهتابی رو بر شد !

من و تو محتاج ماییم ، دستامون محتاج نوره !

نگو سوسوی ستاره ، از شب ترانه ، دوره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 9:0  توسط محمد  | 

دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه

            

شب شده ساکته دوباره خونه

می گرده دل دنبال یک بهونه

می گرده باز گنجه ی خاطراتو

پی یه حرف ناب و عاشقونه

عکس تو رو باز می ذاره روبروش

که تا ته شب واسه تو بخونه

دلم تو التهابه که چه جوری

قدر چشای نازتو بدونه

تو عصری که قحطی عطر یاسه

اما به جاش دوست دارم گرونه

کافیه اسمتو یه جا ببینم

تا حس شعرم بزنه جوونه

من نمی تونم بگم اندازه شو

اینو فقط شاید خدا بدونه

محاله که عشق ما رو ندونن

برو سئوال کن از گلای پونه

اگه بخوان خیلی کم از تو بگن

می گن همون که خیلی مهربونه؟

بی خبری تو ولی از حال من

میندازم اینو گردن زمونه

چقد حسودیم میشه وقتی همه

بهم می گن دل تو پیش اونه؟

من خودمو باز می زنم به اون راه

می گم بیارید واسه من نشونه

اما تا کی فریب بدم دلم رو

اون داره کلی آدرس و نشونه

مهم ولی تویی که اسم نازت

با من یه جایی پشت آسمونه

اونا نمی دونن ستاره هامون

دو تاس ولی توی یه کهکشونه

اینو بخون تا دوباره بدونی

دیوونتم ، دیوونتم ، دیوونه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 13:13  توسط محمد  | 

صبورم هنوز

         

زچشمت اگر چه که دورم هنوز

پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

اگر غصه بارید از ماه و سال

به یاد گذشته صبورم هنوز

شکستند اگر قاب یاد مرا

دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره ی درد هایم نشد

پر از فکر راه عبورم هنوز

ستاره شدن کار سختی نبود

گذشتم ولی غرق نورم هنوز

پر از خاطرات قشنگ تو ام

پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

ترا گم نکردم خودت گم شدی

من شیفته با تو جورم هنوز

اگر جنگ با زندگی ساده نیست

در این عرصه مردی جسورم هنوز

اگر کوک ماهور با ما نساخت

پر از نغمه ی پاک شورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها کم است

ولی با تو ام پس صبورم هنوز

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 13:9  توسط محمد  | 

عشق، یک مفهوم بی امّا ست

       

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم آری از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم سایه دریاست می دانی؟

« دوستت دارم!» - همین ! این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! بی هیچ تردیدی بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:54  توسط محمد  | 

امتحان

                

عزیزم سلام یه چیزی بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور از همدیگه جدا بشیم

فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه شیم

بهتره ما هم مث تموم عاقلا بشیم

هدف من و تو از حرف های زیبامون چیه

کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم

می دونی دیدم نمی شه من و تو با هم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم

دور شدیم از حرف های روزای آشناییمون

سخته اما بیا باز مث غریبه ها بشیم

ستاره خواستم بچینم دیگه دستم نرسید

ما باید نزدیکتر از این به ستاره ها بشیم

یه چیزی مث یه شک منو رها نمی کنه

بیا امشب من و تو غرق یه دعا بشیم

فکرش و کردی دیگه خدا مارو دوست نداره

بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم

خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی می گی

بیا به هر چی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 16:52  توسط محمد  | 

مطالب قدیمی‌تر